تبليغاتX
عرفان و تصوف




در بیان سیر سالکان

 

اگر عاشق به تائیدات خالق از منقار شاهین عشق به سلامت بگذرد در

 مملکت ((معرفت )) وارد شود و از شک به یقیین آید و از ظلمت ضلالت

هوی بنور هدایه تقوی را جع گردد و چشم بصیرتش باز شود، با حبیب

خود به راز و نیاز مشغول گردد، در حقیقت و نیاز بگشاید وابواب مجاز

در بندد در این رتبه قضا را رضا دهدو جنگ را صلح بیند ودر فنا معانی

بقادرک نماید وبه چشم سرور سر در آفاق ایجاد و انفس عباد اسرار

معاد بیند و حکمت صمدانی را بیند رو حانی در مظاهر نامتناهی الهی

سیر فرماید در بحر قطره بیند و در قطره اسرار بحر ملاحظه کند.

دل هر ذره را که بشکافی آفتابیش در میان بینی و سالک در این وادی

در آفرینش حق ،بینش مطلق ، مخالف و مغایر نبیند در هر آن

ماتدی فی خلق الرحمان و من تفاوت فارجع البصر هل تری من فطور

گوید ، در ظلم عدل بیند و در عدل فضل مشاهده کند در جهل علم مه         

منور بیند و در علم ها صد هزار حکمت ها آشکار وهویدا ادراک نماید و

قفس تن و هواء بشکند و به نفس اهل بقا انس گیرد و به نیروی معنوی

صعود نماید وبه سماء معانی بشتابد در فلک «سنریهم آیاتنا فی الآفاق و

فی انفسهم» ساکن شود وبر بحر حتی یتبین انه الحق سایر گردد و اگر

بیند صبر نماید و اگر قهر بیند حکایت کند عاشقی سالها در هجر

معشوقش جان می باخت و در آتش فراقش می گداخت، از غلبه عشق

صدرش ار صبر خالی ماند وجسمش از روح بیزاری می جست و زندگی

در فراق را از نفاق می شمرد و از آفاق به غایت در احتراق بود ، چه

روزها که ار هجرش راحت و بسا شبها که از دردش نخفت از ضعف بدن

چون آهی گشته و از درد دل چون وای شده و به یک شربت وصلش

هزار جان رایگان می داد و میسر نمی شد، طبیبان ار علاجش در ماندند،

و مونسان از انسش دوری جستند ، بلی مریض عشق با طبیب چاره

نمی شود مگر عنایت حبیب دستش گیرد، باری شجر رجائیش ثمر یاس

بچشد و نار امیدش بیفسرد تا آنکه بینی از جان بیزار شد ، از خانه به

بازار رفت ناگاه او را از عسسی تعاقب نمود و او را از پیش تا زان و

عسس از پی او دوان تا آنکه عسسها جمع شدند و از هر طرف راه فرار

بر آن بیقرار ببستند ، و آن فقیر از دل می نالید وبه اطراف می دوید و با

خود میگفت : ای عسس عزرائیل من است که به این تعجیل در طلب

من است و باشد بلا دست که در کمین عباد است، آن خسته تیر عشق

بپا دوان بود و به دل نالان تا به دیوار باغی رسید به هزار زحمت بالای

دیوار رفت و دیوار به غایت بلندتر دید ، از جان گذشت و خود را در باغ

انداخت دید معشوقش در دست چراغی دارد و عقب انگشتری میگردد

که از او گم شده بود چون آن عاشق دل داده ، معشوق دل برده را دید

آهی بر کشید و دست به دعا برداشت که ای خدا این عسس را عزت ده

و دولت بخش و باقی دار که این عسس جبرائیل بود که دلیل این علیل

گشت یا اسرافیل بود که حیات بخش این ذلیل گشت و آنچه گفت فی

الحقیقه درست بود، زیرا ملاحظه شد که این ظلم منکر عسس چقدر

عدل ها در سر داشت و چه زحمت ها در پرده پنهان نموده بود به یک

قهر تشنه صحرای عشق را به بحر معشوق واصل نمود و ظلمت فراق را

به نور وصال روشن فرموده و بعیدی را به شان قرب جا داد و علیلی را به

طبیب قلب راه نموده و حال آن عاشق اگر آخر بین بود  در اول در عسس

رحمت می نمود و دعایش میگفت و آن ظلم را عدل میدید چون از آخر

محجوب بود در اول ناله آغاز نمود و به شکایت زبان گشود ،

فرمود خاتم انبیا (ص) :

 اللهم ارنی الا شیا کما هی پیغمبر ظهور انوار را و قهر را طلب می کند

زیرا که هر چیزی در عالم وجود است یا پرتو انوار لطف اوست و یا از پرتوی

انوار قهر اوست و الله هیچ چیزی که دارای وجود حقیقی بوده باشد و

قائم به ذات خود باشد جز ذات حضرت احدیت نیست.

دل مغز حقیقت است و تن پوست ببین       

در  کسوت   روح صورت    دوست  ببین

                                                 هرچیز که آن  نشان   هستی  دارد

                                                 یا سایه نور  اوست  یا  اوست   ببین

این است که خواجه عبدالله قدس سره در این مقام نکته ی دقیقی 

در معنی اهدنا الصراط المستقیم فرمودند : و آن این است که بنمای 

به ما راه راست یعنی به محبت ذات خود مشرف دار تا از التفات به

خود و غیر تو  از او گشته به تمامی گرفتار تو گردیم جز تو ندانیم جز

تو نمی بینیم  و جز تو نیندیشیم بلکه از این مقام هم  بالا تر روند

چنانچه می فرمایند : المحبته حجاب بین المحب والمحبوب ، بیش از این

گفتن مرا دستور نیست، در این وقت صبح معرفت طالع شد و چراغهای

سیر و سلوک خاموش گشت ، واز آن محجوب والا تر مپری اگر اهل

راز و نیازی به پر های  همت اولیاء پرواز کن تا اسرار دوست بینی و با نداد

محبوب رسید ،انالله و انا الیه راجعون و از برای انسان تجلی ذکر کردند

تجلی ذات، تجلی صفات ، تجلی افعال ، بدان که تجلی عبارت است از :

ظهور ذات و صفات و نعوت و اسماء جلالیه و جمالیه حق جل شانه و روح

انسان را نیز تجلی باشد و در این معنی سالکان بسیار به اشتباه افتادند

زیرا که گاهی روح تجلی می کند و سالک در اینجا خیال می کند که تجلی

حق است و اگر در تصرف شیخ کاملی نبوده باشد مشکل است که از این

ورطه خلاص شود و شیطان او را مغرور می کند و بسی مدعیان بی معنی

ظاهر شدند و به غرور شیطان و مکر نفس مغرور گشته اند و خود سرانه

جایز آن تصرف دانسته اند و مردم را گمراه کرده اند و  به تناسخ و حلول و

اتحاد قائل شده اند و از صراط المستقیم دور افتاده اند، چنانچه در این آیه

ی شریفه می فرماید : وادخل بیوته من ابوابها .... باید از باب ولایت وارد

شوند .

نارفته ره صدق و صفاگامی چند 

بگرفته ز طامات الف لامی  چند

                                           بدنام کننده نکونامی چند 

                                           ذالــــک فضـــل الـــلـــه

این نفس بد اندیش به فرمان شدنی نیست

                                            این کافر بد کیش مسلمان شدنی نیست

منبع:مجالس العارفین تالیف جناب شیخ عزیزالله محقق((مظفر علی))  

ادامه مطلب در پست بعدی درج خواهد شد

                  


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 و ساعت 1:31 توسط الــــــــهـــــــه |