وداع غنچه
وداع غنچه
برای خاطرم غم آفریدند طفیل چشم من نم آفریدند
چو صبح آن جا که من پرواز دارم قفس با بال ، توام آفریدند
عرق گل کرده ام از شرم هستی مرا از چشم شبنم آفریدند
گهر موج آورد آیینه جوهر دل بی آرزو کم آفریدند
جهان خون ریز بنیاد است،هشدار! سر سال از محرم آفریدند
وداع غنچه را گل نام کردند طرب را ماتم غم آفریدند
علاجی نیست داغ بندگی را اگر بیشم و گر کم کم آفریدند
کف خاکی که بر بادش توان داد به خون،گل کرده آدم آفریدند
چه سان تابم سر از فرمان تسلیم که چون ابرویم از خم آفریدند


