وسالک بعد از سیر وادی ((معرفت)) که آخر مقام ((تجرید)) است به اول
مقام((توحید)) واصل شود و از تجرید بنوشد و در مظاهر تفرید سیر نماید
در این مقام حجاب کثرت برود و از عوالم شهوت بر پرد و در هما وحدت
عروج نماید بگوش الهی بشنود و به چشم ربانی اسرار صمدانی ببیند به
خلوت خانه دوست قدم گذارد و محرم سرادق محبوب شود و دست
از حبیب مطلق برارد و اسرار قدرت ظاهر نماید وصف و اسم و رسم از
خود نبیند وصف خود را در وصف حق ببیند و اسم را در اسم خود ملاحظه
نماید همه آواز ها از او داند و جمیع نغمات را از او بشنود بر کرسی فی
عنوان جالس شود و بر بساط و لاحول لا قوه الا با الله راحت گیرد ودر
ایشان بنظر توحید مشاهده کند و اشراق تجلی شمس الهی را از مشرق
هویت بر همه ممکنات یکسان ببنید و انوار توحید رابر جمیع موجودات
موجوده ظاهر مشاهده کند و معلوم آن جناب بوده که جمیع اختلافات
عوالم کون مه در مراتب سلوک سالک می کند از نظر خود سالک مثالی در
این مقام ذکر می شود تا این معنی تمام معلوم گردد ملاحظه در شمس
ظاهری فرمایند که بر همه موجودات و ممکنات به یک اشراق تجلی می
نماید و افاضه نور به امر سلطان ظهور بر همه اشیاء می فر ماید: ولیکن
در هر محل باقتضای استعداد آن محل ظاهر می شود و اعطای فیض می
کند مثل اینکه در مرات بقرصها و منتها جلوه می نماید و این به واسطه
لطافت خود مرآت است و در بلور نار احداث می کند و در سایر اشیاء همان
اثر تجلی ظاهر است نه قرصی و به آن اثر هر شی را به امر موثر باستعداد
او تربیت می کند چنانچه مشاهده می کند و همچنین رنگها به اقتضای محل
ظاهر می شود مثل آنکه در زجاجه زرد تجلی زرد و در سفید تجلی سفید
و در سرخ تجلی سرخ ملاحظه می شود پس این اختلافات از محلند نه از
اشراق ضیاء و اگر محل مانع داشته باشد مثل دیوار و سقف آن محل بالمرة
از تجلی شمس محروم مانند و آفتاب بر آن نتابد .
اینست که بعضی از نفوس ضعیفه چون اراضی معرفت را به جوار نفس و
هوی و حجاب غفلت طی نموده اند لهذا از اشراق شمس معانی و اسرار
محبوب لا یزالی محجوب ماندند و از جواهر حکمت دین مبین سیدالمرسلین
بدور مانده اند و از حرم جمال محروم شده اند و از کعبه جلال مهجور ،
اینست مرتبه اهل زمان و ار بلبلی از گل نفس خیزد وبر شاخسار گل قلب
جای گیرد و به صورت حجازی و آواز های خوش عراقی اسرار الهی ذکر
نماید که حرفی از آن جمیع جسدهای مرده را حیات تازه جدید بخشد و روح
قدسی بر عظام رمیمه ممکنات مبذول دارد هزاز چنگال و منقار بینی که
قصد او نمایند و به اتمام جد در هلاکش کوشند بلی خلق گمراه از بو ی
خوش ، خوشش نمی آید اینست که برای ارشاد عوام گفته اند دفع کن از
مغز از بینی زکام دانا که ریح الله در اید از مشام باری اختلاف محل
واضح ومبرهن شد و اما نظر سالک در محل محدود ست یعنی در زجاجات
سیر می نماید اینست که زرو و سرخ و سفید بیند به این جهت است که
جدال بین عباد بر پا شده و عالم را غبار تیره از انفاس محدوده فرا گرفته و
بعضی نظر با اشراق ضو ء دارند و برخی از خمر وحدت نوشیده اند جز
شمس چیزی نبینند پس سبب سیر لین سه مقام مختلف فهم سالکین و
بیان ایشان مختلف می شود .
اینست که اثر اختلاف در عالم ظاهر شده و می شود زیرا که بعضی در
رتبه توحید واقفند و از آن عالم شمس گویند و برخی در عوالم تحدید
قائمند و بعضی در مراتب شی و برخی بالمرة محجب اند اینست که جهال
عصر که از پرتوی جمال نصیب نبرده اند ببعض مقال تکلم می نمایند و در
هر عصر و زمان بر اهل شبه ، توحید وارد می آورند آنچه را که خود به آن
نالایق و سزاوارند و لو یو اخذ الله الناس مها کسبو اما ترک
علی ظهور یا من دابة ولکن یو خر هم الی اجل مسمی .
ای برادر من، قلب لطیف بمنزله آئینه است آنرا به صیقل حب و انقطاع از
ما سوی الله پاک کن تا آفتاب حقیقی در آن جلوه نماید و صبح ازلی طالع
شود و معنی لا ارض و لا سمایی و لکن قلب عبدی المومنین اشکار و
هویدا بینی و جان در دست گیری و بهزار حسرت یار تازه و چون انوار
تجلی سلطان احدیه بر عرش قلب و دل جلوس نمود نور او در جمیع
اعضا و ارکان ظاهر می شود و آن وقت سر حدیث مشهور سر از حجاب
برآرد لا ازل العبد ــ یتقرب الی بالنوافل حتی اجبته فاذا
جبته کنت سمعه الذی یسمع به الخ.
زیرا که صاحب بیت در بیت خود تجلی نموده وارکان بیت همه ازنور او
روشن و منور شده و فعل و اثر نور از منیر است اینست که همه باو
حرکت نمایند و با اراده او قیام کنند و اینست آن چشمه که مقربین از
آن می نوشند. عینا یشرب بها المقربون
و دیگر آنکه معاد در این بیانات در مراتب خلق رود و بر آن جناب مشبهه
شود زیرا که بذاته مقدمست از صعود و نزول و از دخول و خروج لم یزل از
صفات خلق غنی بوده و خواهد بود و نشناخته او را احدی و بکنهه او را
نیافته نفسی کل عرفا در وادی معرفتش سرگردان و کل اولیا ء در ادراک
ذاتش حیران . منزه است از ادراک هر مدرکی متعالیست از عرفان هر
عارفی السبیل مسدود و الطالب مردود دلیله آیاته و وجوده اثباته اینست
که عاشقان روی جانان گفته اند و مخلوقان عدم کجا تواند در میان قدم
اسب دواند و سایه فانی کجا به خورشید باقی رسد ، حبیب لولاک ما
عرفناک گفته است بلی این ذکرها در مراتب عرفان ذکر می شود .
معرفت،تجلیات شمس حقیقت است که در مراد تجلی می فرمایدو تجلی
آن نور در قلب است لکن به جهات نفسانیه و شئونات عرضیه محجوب
است چون شمع زیر فانوس جدید چون فانوس مرتفع شدنور شمع ظاهر
گردد و همچنین چون خرق حجاب افکند و از وجه قلب نمایی انوار احدیه
طالع شود . پس معلوم شد که از برای تجلیات هم دخول و خروج نیست
تا چه رسد به آن جوهر وجود و سر مقصود . ای برادر من در این مراتب از
از روی تحقیق نماند از روی تخلیه و سالک را دورباش کلمات منع نکند.
اشارت سد ننماید . پرده چه باشد ، میان عاشق و معشوق سد شکند.
نه مانع است و نه حایل اسرار بسیار و اغیار بیشمار سر محبوب را دفترها
کفایت نکنند و به این الواح تمام نشود .
گر خضر در بحر کشتی را شکست
صد درستی در شکست خضر هست
منبع : مجالس العارفین تالیف جناب شیخ عزیزالله محقق((مظفر علی))
ادامه ی مطلب در پست بعدی بروز خواهد شد ![]()
اگر عاشق به تائیدات خالق از منقار شاهین عشق به سلامت بگذرد در
مملکت ((معرفت )) وارد شود و از شک به یقیین آید و از ظلمت ضلالت
هوی بنور هدایه تقوی را جع گردد و چشم بصیرتش باز شود، با حبیب
خود به راز و نیاز مشغول گردد، در حقیقت و نیاز بگشاید وابواب مجاز
در بندد در این رتبه قضا را رضا دهدو جنگ را صلح بیند ودر فنا معانی
بقادرک نماید وبه چشم سرور سر در آفاق ایجاد و انفس عباد اسرار
معاد بیند و حکمت صمدانی را بیند رو حانی در مظاهر نامتناهی الهی
سیر فرماید در بحر قطره بیند و در قطره اسرار بحر ملاحظه کند.
دل هر ذره را که بشکافی آفتابیش در میان بینی و سالک در این وادی
در آفرینش حق ،بینش مطلق ، مخالف و مغایر نبیند در هر آن
ماتدی فی خلق الرحمان و من تفاوت فارجع البصر هل تری من فطور
گوید ، در ظلم عدل بیند و در عدل فضل مشاهده کند در جهل علم مه
منور بیند و در علم ها صد هزار حکمت ها آشکار وهویدا ادراک نماید و
قفس تن و هواء بشکند و به نفس اهل بقا انس گیرد و به نیروی معنوی
صعود نماید وبه سماء معانی بشتابد در فلک «سنریهم آیاتنا فی الآفاق و
فی انفسهم» ساکن شود وبر بحر حتی یتبین انه الحق سایر گردد و اگر
بیند صبر نماید و اگر قهر بیند حکایت کند عاشقی سالها در هجر
معشوقش جان می باخت و در آتش فراقش می گداخت، از غلبه عشق
صدرش ار صبر خالی ماند وجسمش از روح بیزاری می جست و زندگی
در فراق را از نفاق می شمرد و از آفاق به غایت در احتراق بود ، چه
روزها که ار هجرش راحت و بسا شبها که از دردش نخفت از ضعف بدن
چون آهی گشته و از درد دل چون وای شده و به یک شربت وصلش
هزار جان رایگان می داد و میسر نمی شد، طبیبان ار علاجش در ماندند،
و مونسان از انسش دوری جستند ، بلی مریض عشق با طبیب چاره
نمی شود مگر عنایت حبیب دستش گیرد، باری شجر رجائیش ثمر یاس
بچشد و نار امیدش بیفسرد تا آنکه بینی از جان بیزار شد ، از خانه به
بازار رفت ناگاه او را از عسسی تعاقب نمود و او را از پیش تا زان و
عسس از پی او دوان تا آنکه عسسها جمع شدند و از هر طرف راه فرار
بر آن بیقرار ببستند ، و آن فقیر از دل می نالید وبه اطراف می دوید و با
خود میگفت : ای عسس عزرائیل من است که به این تعجیل در طلب
من است و باشد بلا دست که در کمین عباد است، آن خسته تیر عشق
بپا دوان بود و به دل نالان تا به دیوار باغی رسید به هزار زحمت بالای
دیوار رفت و دیوار به غایت بلندتر دید ، از جان گذشت و خود را در باغ
انداخت دید معشوقش در دست چراغی دارد و عقب انگشتری میگردد
که از او گم شده بود چون آن عاشق دل داده ، معشوق دل برده را دید
آهی بر کشید و دست به دعا برداشت که ای خدا این عسس را عزت ده
و دولت بخش و باقی دار که این عسس جبرائیل بود که دلیل این علیل
گشت یا اسرافیل بود که حیات بخش این ذلیل گشت و آنچه گفت فی
الحقیقه درست بود، زیرا ملاحظه شد که این ظلم منکر عسس چقدر
عدل ها در سر داشت و چه زحمت ها در پرده پنهان نموده بود به یک
قهر تشنه صحرای عشق را به بحر معشوق واصل نمود و ظلمت فراق را
به نور وصال روشن فرموده و بعیدی را به شان قرب جا داد و علیلی را به
طبیب قلب راه نموده و حال آن عاشق اگر آخر بین بود در اول در عسس
رحمت می نمود و دعایش میگفت و آن ظلم را عدل میدید چون از آخر
محجوب بود در اول ناله آغاز نمود و به شکایت زبان گشود ،
فرمود خاتم انبیا (ص) :
اللهم ارنی الا شیا کما هی پیغمبر ظهور انوار را و قهر را طلب می کند
زیرا که هر چیزی در عالم وجود است یا پرتو انوار لطف اوست و یا از پرتوی
انوار قهر اوست و الله هیچ چیزی که دارای وجود حقیقی بوده باشد و
قائم به ذات خود باشد جز ذات حضرت احدیت نیست.
دل مغز حقیقت است و تن پوست ببین
در کسوت روح صورت دوست ببین
هرچیز که آن نشان هستی دارد
یا سایه نور اوست یا اوست ببین
این است که خواجه عبدالله قدس سره در این مقام نکته ی دقیقی
در معنی اهدنا الصراط المستقیم فرمودند : و آن این است که بنمای
به ما راه راست یعنی به محبت ذات خود مشرف دار تا از التفات به
خود و غیر تو از او گشته به تمامی گرفتار تو گردیم جز تو ندانیم جز
تو نمی بینیم و جز تو نیندیشیم بلکه از این مقام هم بالا تر روند
چنانچه می فرمایند : المحبته حجاب بین المحب والمحبوب ، بیش از این
گفتن مرا دستور نیست، در این وقت صبح معرفت طالع شد و چراغهای
سیر و سلوک خاموش گشت ، واز آن محجوب والا تر مپری اگر اهل
راز و نیازی به پر های همت اولیاء پرواز کن تا اسرار دوست بینی و با نداد
محبوب رسید ،انالله و انا الیه راجعون و از برای انسان تجلی ذکر کردند
تجلی ذات، تجلی صفات ، تجلی افعال ، بدان که تجلی عبارت است از :
ظهور ذات و صفات و نعوت و اسماء جلالیه و جمالیه حق جل شانه و روح
انسان را نیز تجلی باشد و در این معنی سالکان بسیار به اشتباه افتادند
زیرا که گاهی روح تجلی می کند و سالک در اینجا خیال می کند که تجلی
حق است و اگر در تصرف شیخ کاملی نبوده باشد مشکل است که از این
ورطه خلاص شود و شیطان او را مغرور می کند و بسی مدعیان بی معنی
ظاهر شدند و به غرور شیطان و مکر نفس مغرور گشته اند و خود سرانه
جایز آن تصرف دانسته اند و مردم را گمراه کرده اند و به تناسخ و حلول و
اتحاد قائل شده اند و از صراط المستقیم دور افتاده اند، چنانچه در این آیه
ی شریفه می فرماید : وادخل بیوته من ابوابها .... باید از باب ولایت وارد
شوند .
نارفته ره صدق و صفاگامی چند
بگرفته ز طامات الف لامی چند
بدنام کننده نکونامی چند
ذالــــک فضـــل الـــلـــه
این نفس بد اندیش به فرمان شدنی نیست
این کافر بد کیش مسلمان شدنی نیست
منبع:مجالس العارفین تالیف جناب شیخ عزیزالله محقق((مظفر علی))
ادامه مطلب در پست بعدی درج خواهد شد ![]()

اگر در این سفر باری از یار بی نشان،نشان یافت و بوی یوسف گمگشته
از بشیر احدیه شنید فورا به وادی ((عشق )) قدم گذارد و از نار عشق
بگذرد در این شهر آسمان جذب بلند شود آفتاب جهان تاب شوق طالع گردد
و نار عشق بر افروزد و چون نار عشق بر افروخت خرمن عقل را به کلی
بسوخت در این وقت سالک از خود و غیر خود بی خبر است ،نه علمو نه
جهل دارد نه شک و نه یقین نه جسم هدایت شناسد و نه شاخ ،ظلالت ،از
کفر و ایمان هر دو در گریزد و قائلش دل پذیر ، این است که عطار گفته است:
کفر کافر را ودین دین دار را ذره در دست دل عطار را
مرکب این وادی در دست و اگر درد نباشد هرگز این سفر تمام نشود و
عاشق در این رتبه جز معشوق خیال ندارد و جز محبوب پناهی نجوید و
در هر آن صدجان رایگان در راه جانان دهد و در هر قدمی هزار سر درپای
دوست اندازد.
ای برادر تا به سفر عشق در نیایی به یوسف جمال دوست و اصل نشوی و
تا چون یعقوب از چشم ظاهر نگذری چشم باطن نگشایی و تا عشق نیفروزی
به یاد شوق نیامیزی و عاشق را از هیچ چیز پروانیست و ازهیچ ضرر ،سردش
نبینی و از دریا خشکش یابی ، نشان عاشق آن باشد که سردش نبینی ازدوزخ،
نشان عارف آن باشد که خشکش نبینی از دریا ، عشق هستی قبول نکند و
زندگی نخواهد حیات در ممات بیند عزت از ذلت جوید بسیار هوش باید تا لایق
جوش عشق شود و بسیا سر باید تا قابل کمند دوست گردد .
افتد . پس ای دوست از نفس بیگانه شو تا به بیگانه پی ببری و از خاکدان
فانی بگذرتا در زمره ی ایشان الهی جای گیری ، نیستی باید تا نار هستی
بر افروزی ومقبول راه عشق شوی نکند عشق نفس زنده قبول نکند باز
موش مرده شدی از کار عشق هر آنی عالمی بسوزد و در هر دیار که علم
بر افروزد ویران سازد
در مملکت نفس هستی را وجودی نه و در سلطنت تنش عاقلان مقری ، نهنگ
عشق ادیب عقل را ببلعد و عاشق به سبب کمال و شکر از هفت دریا بیاشامد
و عطش قلبش آرام نشود و هل من مزید گوید از خویش بیگانه شود و از هر
چه در عالم هست کناره گیرد و با دو عالم عاشق را بیگانگی است و او
هفتادو دو دیوانگی و صد هزار مظلومان در کمندش بسته و صد هزار عارفان به
تیرش خسته هر سرخی که در عالم بینی از قهرش دان و هر زری که در رخسار
بینی از زهرش شمر دوایی نبخشد و وادی عدم قدم نگذارد و لکن زهرش در کام
عاشق از شهد خوشتر باشد و فنایش در نظر طالب از صد هزار بقا محبوب تر
است پس باید عشق حجابهای نفس شیطانی سوخته شود تا روح برای ادراک
مراتب لولاک لطیف و پاکیزه گردد نار عشقی بر فروز جمله هستی ها بسوز
پس قدم بر دار و اندر کوی عشاقان گذار .
منبع: مجالس العارفین تالیف جناب شیخ عزیز الله محقق ((مظفر علی))
ادامه ی مطلب در پست بعدی به روز خواهد شد ![]()

در میان تمام سوالاتی که انسان را به خود مشغول داشت تنها کاوش درباره
آغازو انجام جهان،روش رسیدن به کمال،مطالبی بود که منجر به وجود
فلسفه شد.
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود به کجا میروم آخر ننمایی وطنم
در جهان اسلام علاوه بر فلاسفه،عرفا و متکلمین در باروری تفکر اسلامی
نقش بسزایی داشته اند ـ عرفا و متکلمین همواره در مقابل فلاسفه قرار
می گرفتند وهمین امر موجب بر خورد و تصادمهائی میان آنهاو فلاسفه
می شدکه در پیشرفت علوم فوق بسیار موثر بود.
بسیاری از مسائل اولین بار توسط عرفا و متکلمین که به هیچ وجه خود را
تابع فلسفه نمی دانستند و به اصطلاح پای استدلالیان را چوبین دانسته و
پای چوبین را پای بی تمکین می پنداشتند مطرح شد و بعد فلاسفه به تفکر
در آن مسائل به شیوه ی فلسفی پرداختند و همین امر موجب تقویت
فلسفه و گسترش قلمرو مسائل فلسفیشد شباهات عقاید و آراء اشرافی،
باور های عرفانی و علایق عرفانی متاخرین فلاسفه ی اسلامی به حدی
گسترش یافتکه منجر به باز شدن شاخه ای به نام روش سلوک عرفانی در
مباحث فلسفی شد و آن نیز به دو شاخه عرفان نظری و عملی تقسیم
گردید.عرفان نظری مجموعه نظریات فلسفی میباشد و عرفان عملی
قسمتی ازعرفان است که روابط انسان را با خویش و با جهان و با خدا بیان
میکند.این بخش از عرفان را علم سیر و سلوک نیز می نامند در این بخش
از عرفان ،سالک وعارف باید مراحل و منازلی را طی کند تا به حق واصل
شود و به توحید برسدکه در دسته بندی مسائل فلسفی به اسفار اربعه
مشهور است و عبارت است از :
۱ـ سیر من الخلق الی الخلق
۲ـ سیر فی الخلق فی الحق
۳ـ سیر من الحق الی الخلق بالحق
۴ـسیر فی الخلق بالحق
و این تقسیم بندی از جمله ابتکارات صدر المتالهین بود که در مباحث فلسفی
نظمو ترتیبی شبیه به نظم و ترتیبی که عرفا در سیرو سلوک قلبی خود بکار
می بندند قرار داد.
البته در اسفار فوق سالک بایستی با راهنمایی اشراف یک انسان پخته و
کامل که قبلا این راه را پیموده و از راه و رسم منزلهای آن باخبر است طی کند
و گر نه با خطر گمراهی و انحراف روبرو خواهد شد .
ای بی خبر به گوش که صاحب خبر شوی تا راهرو نباشی که راهبر شوی
در سلوک عرفانی نقش اصلی را تصفیه و تزکیه نفس بازی می کند و عقل
در مراتب بعدی قرار دارد (پاک شو دیده بر آن پاک انداز)تا به مرحله ی
سکینه قلبیه و یا ملکه راسخه برسدو حتی در مراحل حضور و شهود
هم نبایستی دست از توکل بر داردکه
(راهرو هر صد هنر دارد توکل بایدش)بطوریکه در طی این مراحل
و منازل ،معارفی بر قلب عارف وارد میشود و اوبایستی سعی کندآن حالات
را حفظ کرده و به حالاتو معارف بالا تر برسد.
آمده اول به اقلیم جماد وز جمادی در نباتی اوفتاد
سالها اندر نباتی عمر کرد وز جمادی یاد ناورد از نظر
وز نباتی چون به حیوان اوفتاد نایدش حال نباتی هیچ یاد
همچو میل کودکان با مادران سر میل خود نداند در لبان
باز از حیوان سوی انسانی اش میکشد آن خالقی که دانی اش
همچنین اقلیم تا اقلیم رفت تا شد اکنون عاقل و دانا صفت
مراتب سیر سالکان را از مسکن خاکی به وطن الهی هفت مرتبه معین
نموده اند ،چنانچه بعضی هفت وادی و بعضی هفت شهر ذکر کرده اند
و گفته اند که سالک تا از نفس هجرت ننماید و این اسفار را نکند به بحر قرب
و وصال وارد نشودو از خمر بی مثال نچشد ،اول وادی ((طلب))است ،
مرکب این وادی(( صبر)) است و مسافر در این سفر ،بی صبر به جایی
نرسد و به مقصود و اصل نشود و باید هرگز افسرده نگردداگر صد هزار سال
سعی کند و جمال دوست نبیند پژمرده نشود زیرا مجاهدین کعبه
((فینابی بشارت نهدینا سبلنا)) مسرورند و کمر خدمت در صلب
به غایت محکم بسته اند و در هران در امکان طلب سفر کنند هیچ بندی ایشان
را منع ننمایدو هیچ بندی سد نکندو شرط است این عباد را که دل را که منبع
خزینه الهیه است از کدورت پاک کند و از تقلید که که اپر اباء و اجداد اوست
اعراض نماید و ابواب دوستی و دشمنی را با کل اصل زمین مسدود کند و
طالب در این سفر به مقام میرسد که همه ی موجودات را در طلب دوست
سر گشته بیند .
چه یعقوب ها بیند که در طلب یوسف آواره مانده اند. عالمی حبیب بیند که در
طلب محبوب روانند و جهانی عاشق ملاحظه کنند که در پی معشوق دوان
و در هرمشاهده که کنند و در هر ساعتی بر سری مطلع گردد زیرا که دل
بر هر دو جهان بر داشته و عزم کعبه ی جانان نموده و در هر قدمی اعانت
غیبی او را شامل شود و جوش طلبش زیاده گردد و طلب را باید از مجنون
عشق اندازه گرفت حکایت کنند که روزی مجنون را دیدند خاک می بیخت و
اشک می ریخت .گفتند چه می کنی ؟گفت لیلی را می جویم گفتند:وای بر تو
لیلی از روح پاک و تو از خاک طلب میکنی ؟گفت همه جا در طلبش
می کوشم شاید در جایی بجویم ،بلی در تراب رب الرباب اگر چه نزد عاقل
قبیح است لکن بر کمال جدوطلب دلیل است(من طلب شی و جداو جد)
طالب صادق جز وصال مطلوب چیزی نجویم و حبیب را جز وصال مطلوب
مقصودی نباشد مگر به آنچه هست یعنی آنچه دیده و شنیده و فهمیده
همه را به نفی لا منفی سازد تا به شهرستان جان که مدینه الا است واصل
شود هستی باید تا در طلبش کوشیم و جهدی باید تا از شهد وصالش نوشیم
اگر از این جام نوش کنیم عالمی فراموش کنیم و سالک در این سفر بر هر
خاکی جالس شود و در هر بلادی ساکن گردد و از هر وجهی طلب جمال
دوست کندو در هر دیار طلب یار نمایدبا هر جمیع مجتمع شود و با هر سری
همسری نماید که شاید در سری سر محبوب بیند و یا از صورتی جمال محبوب
مشاهده کند .
منبع:«مجالس العارفین تالیف حضرت مستطاب حجةالاسلام شیخ عزیزالله محقق((مظفر علی))»
ادامه ی مطلب در پست های بعدی بروز خواهد شد![]()
