
شیخ ما گفت که وحی آمد به موسی(ع) که بنی اسرائیل را بگوی که
بهترینکس اختیار کند، صد کس اختیار کردند.
وحی آمد که از این صد کس ، بهترین اختیار کند ،ده کس اختیار کردند.
وحی آمد که ار این ده ، سه اختیار کند. سه کس اختیار کردند.وحی آمد
که از این سه کس،بهترین اختیار کنید، یکی اختیار کردند. وحی آمد که این
یگانه را بگویید تا بدترین بنی اسرائیل را بیارد.او چهار روز مهلت خواست
و گرد عالم می گشت که کسی طلب کند.روز چهارم به کویی فرو می شد.
مردی را دیدکه به فسادو ناشایستگی معروف بودو انواع فسق و فجور درو
موجود، چنان که انگشت نمای گشته بود.
خواست که او را ببرد ، اندیشه ای به دلش درآمد که به ظاهر حکم نباید کرد،
روا بود که او را قدری و پایگاهی بود، به قول مردمان خطی به وی فرو نتوان
کشید و به اینکه مرا خلق اختیار کردند که بهترین خلقی ، غزه نتوان گشت،
چون هر چه کنم به گمان خواهد بود این گمان در حق خویش برم، بهتر.
دستار در گردن خویش انداخت وبه نزد موسی آمد و گفت: هر چند نگاه کردم،
صبح هیچ کس را بدتر از خود ندیدم. وحی آمد به موسی که آن مرد بهترین
ایشان است،نه به آن که طاعت او بیش است بلکه به آن که خویشتن را
بدترین دانست.
وداع غنچه
برای خاطرم غم آفریدند طفیل چشم من نم آفریدند
چو صبح آن جا که من پرواز دارم قفس با بال ، توام آفریدند
عرق گل کرده ام از شرم هستی مرا از چشم شبنم آفریدند
گهر موج آورد آیینه جوهر دل بی آرزو کم آفریدند
جهان خون ریز بنیاد است،هشدار! سر سال از محرم آفریدند
وداع غنچه را گل نام کردند طرب را ماتم غم آفریدند
علاجی نیست داغ بندگی را اگر بیشم و گر کم کم آفریدند
کف خاکی که بر بادش توان داد به خون،گل کرده آدم آفریدند
چه سان تابم سر از فرمان تسلیم که چون ابرویم از خم آفریدند


